تکلیف روشن دردهای نگهبان جنگ
تکلیف روشن پنجره های کودکی ام
- روشن نیست !!!
بی آنکه دست مرا گرفته باشی
یک روز ماشه ام را می کشم
تا خون از حوصله این شهر پر شود
با قطره هایی که به گونه های کودکی ام می چکانم
سهم کوچه از نقاشی هایم جنگ می شود
و سهم موهایم باد
برمی گردم
و خیال می کنم
رد انگشت های تو بوی تاریخ را
به بغض های من می چکاند
وقتی که جنگ
از حوصله هواپیما بیرون می افتد
و گلوله ها
از دهن
من درد می کشم
و باورم می شود
چیزی که بدنم را اشغال کرده است
یک جستجــــــــــــــــــــوی بزرگ جهـــــــــــــان است
سکوت می کنم خاطرات خیابان را
و پیراهن توهم بیست و چند سالگی ام را
اعتراف میکنم
تفنگت را بردار
تا به کودکیمان برگردیم
می خواهم خودم را کشته باشم .
با فریادی که به تن دارم
می دانم
این همه درد توی اتاق عمل جا نمی شود دکتر
من پیراهنم را سنجاق می کنم به خون
کنار این تخت های معطل
که لنگ بیمار است.
تاريخ را
ورق مي زنم توي هيتلر
سربازهايي مست شده از برگ
كف اين پياده روهاي سفيد .
من براي اين شروع تلخ
از الف بلند نشده ام
كه مادرم مرا
پشت اين كوره ها زاييده باشد
من بچه ام
و تمام سرمشق هايم را
از آب و نان بابا نگرفته ام .
اينجا
يك سگ
با تمام قلاده اش
در نيمه من
به خواب هيتلر فرو رفته است
و بوي جهنمي
كزين صندلي سيگاري سست
به دماغم مي رسد .
باور كنيد
من به آخرين فصل اين كتاب ختم مي شوم .
مانده ام ...
با زخم هاي سرباز همكلاسيم
اسبي مندرج
در انتهاي خرمن خرمن تنهايي
كنار سكه هاي هميشه در انزوا
روبروي سر فصلي كه نمي دانم
با اينهمه پول زرد
چه مي خرد ؟ ...
پشت فكرم ... فكر ...
اينكه از خودم كنده شوم
خط بخورم توي كودكيم
به انتهاي تو
كنار تمام شرمندگي هايمان
كه از خودمان هم بزرگتر شده است
مثل سرفصل ها
مثل زردي صورتي كه زانوهايم را مي خراشد .
- بيچاره ،
هرچه خودش را ريخت توي من
غليظ تر نشد رگهايم .
باور كن .
رسيده ام
از كهكشان راه شيري
تا آيه هاي نبودنت
لطفا
سلام كن
به من ...
به مرد بدون ميز ...
حتي بدون صندلي هاي خاكستري ...
كه مانده ام
دريغ از يك قطره پدر
آنقدر
كه كفشهايمان هم ، از پا در آمدند .
اینجای شعر من
شنبه ندارد
انگار سال هاست
آمدنش را کتمان می کند
پیش از آنکه خوابش را دود کند توی زندگی
که دارد به قصه های کوتاه کشیده می شود...
تعجب نمی کنم
مردها پیر می شوند
و دستی که توی خاک قدم می زند
عصای پدری ست که حسرت روزهای آمدنش را می خورد از جنگل .
من اما بر بند دلم
گرهی جوانه می زند
هنوز هم جای نگرانی ست
وقتی جسدها قرار است از سرطان دل بمیرند
زن ها با انبوهی از سیگارهای winston
دود می کنند
خاطرات حلقه هایشان را .
مادرم
پیراهنش را بر بند رخت بند می زند
و پدرکه استخوان هایش را از کیسه بیرون می ریزد
در انتظار همین پنجشنبه ای ست که روحم را از من می گیرد
از مادرم ... از زن ...
که سیگارهایش را توی بندبند پنجشنبه دود کرده است
در ازدحام عشقی که از پیلگی با خود داشته اند .
کفش های مادرم
توی پنجشنبه جا مانده است .
من ...
ساعتم را کوک می کنم روی چندونیم قبل از ظهر
فردا قرار است -ولی عصر- بیاید...
تلفن ها اشغال است ...
تلویزیون بوی خون می دهد از بند نافی که توی خان یونس پاره می شود
حالا
دردهایمان آنقدر بچه گانه است
که هیچ هفته ای قد نمی دهد به پنجشنبه هایمان.
مادرم روی بالکن
هم خدا را در آغوش گرفته است
هم چمدانش را ...
م س ا ف ر
این آخرین سیگاری نیست که می کشم ...
افتاده ام به روی دنیا
افتاده ام ... به روی خودم ... نمی آورم .
من خلیج متصل به هندم
حالا پایم را کشیده ام وسط نقشه هایی
که هرگاه برای جاده هایش
از جهانی شبیه تر گفته ام
اتوبوس هایش را بر من ریخته است .
هی ... سقوط حجم دیدن ... مسافر...
دارم نقشه می کشم برای نبودنت
چقدر بیایم به خودم
به شبه جزیره هند
به (فکر کن ... )
فکر کن لعنتی
به مشتی امید تودرتوی خط کشی نشده .
این سایه روشن ها
که از پشت لب های این جاده پیاده می دود
بی شک به یاد مسافری ست
که به خودش هم نمی رسد.
بیچاره مادرم
خوب می دانست که هیچ انتهایی در پیش نیست
مرا گرفت و درست
به پشت اتوبوسی بست
که از کرگی دم نداشت .
پنجشنبه ها
تمام من از تو
دستی ست
که کشیده ام لابلای خودم
تا توی این ترافیک مزمن
بند دلم را
درست بسته باشم
انگار همین دیروز بود
از من پیاده شدی
تا با هر اتوبوسی که از من می گذرد
دوباره هزیان پیاده روها بشوم
از تاکسی های بدون حافظه که بگذریم…
از خاک گرفتنت …
از زخم هایمان که سرباز می شوند …
آنقدر بزرگ شده ام
که سیگارهایم را به آتش بکشم
تا باد بیاید
خاکسترت تمام شهر را بگیرد
ناله هایم بلند شود
مثل گیسوهای مادرم
که توی گردنه های حیران سر به فلک کشیده است
من اما می ترسم از ایستگاههای نارنجی …
از انتظار اتوبوسی
که قرار است ربع ساعت مانده به پنجشنبه ها
از چشم های مادرم
سر به گونه هایش بگذارد
… ومادرم
نگران پاییزی ترین بند نافی که توی همین ماه شاید
سرطان خون زمین شود.
با ابرهای مضحکی که از سرم گذشته است
با جمع کثیری از پنجشنبه های دلمرده
لبریز از گذشته ام
تا
غروب امسال
حتی دریغ از گذرنامه ای
مسافرت شوم .